سر اسب راکج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود .
فکر کردهبود که خیلی خوب اگر پیش برود ،
می بخشندش و میگذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
وقتی همگفتند :
" خوش آمدی! پیاده شو...بیا نزدیک! "
...نتوانست
یاد اینافتاد که آب را خودش سه روز پیش ، رویشان بسته.
گفت :"سواره می مانم تا کشته شوم ! "
میخواستچشم تو چشم نشوند.
اصلا حساباین را نکرده بود که بیایند سرش رابگیرند روی زانو...
خون هایروی پیشانیش را پاک کنند.
باز دلشان راضی نشود !!!
دستمال خودشانرا ببندند دور سرش!
در خواب هم نمی دید به او بگویند:
" آزاد مرد ؛ مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشته است! "
ما را در سایت ... دنبال میکنید
برچسب: حر بن یزید ریاحی,حر بن یزید ریاحی شعر,قبر حر بن یزید ریاحی,آرامگاه حر بن یزید ریاحی,مرقد حر بن یزید ریاحی,مقتل حر بن یزید ریاحی,زندگينامه حربن يزيد رياحي, نویسنده: بازدید: 55