ظهر روز دهم بود.
آقا ایستادند برای نماز.
خیلی ها هم آمدند که آخرین نمازشان را به آقا اقتدا کنند.
او ولی "آن جای لازم" را پیدا کرد.
ایستاد جلو که سپر بلا بشود. جان آقا در امان بماند
امام تازه تکبیر گفته بودند که تیر به پاهایسعید خورد.
ایستاده بود پیش رو و دست ها را دو طرف تن باز کرده بود.
-به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید!
حمد میخواندند که تیر به شکمش خورد.
رکوع رفته بودند که دست هایش؛
سجده رفته بودند که سینه اش؛
سجده دوم بود که دست دیگرش؛
تشهد میخواندند که چشم هایش؛
و سلام می دادند که فرو افتاد...
گوشه چشم هاش به آقا بود:"ارضیت؟"
حالا راضی هستید از من؟
"انت امامی فی الجنه"
تو جلوتر از من می روی بهشت.
آقا گفتند این را بهاو.
اسمش سعیدبن عبدلله حنفی بود...
! بیایید دعا کنیم جان مان ، جوانی مان هدر نشود!
ما را در سایت ... دنبال میکنید
برچسب: سعید بن عبدالله حنفی,سعید ابن عبدالله حنفی,سعید بن عبداله حنفی,زندگینامه سعید بن عبدالله حنفی,سعید ابن عبداله حنفی,درباره سعید بن عبدالله حنفی,تحقیق سعید بن عبدالله حنفی, نویسنده: بازدید: 42