...

متن مرتبط با «حر بن یزید ریاحی» در سایت ... نوشته شده است

سعید بن عبدالله حنفی

  • نیلوبلاگ

    ظهر روز دهم بود. xa0 آقا ایستادند برای نماز. خیلی ها هم آمدند که آخرین نمازشان را به آقا اقتدا کنند. او ولی "آن جای لازم" را پیدا کرد. ایستاد جلو که سپر بلا بشود. جان آقا در امان بماند امام تازه تکبیر گفته بودند که تیر به پاهای سعید خورد. ایستاده بود پیش رو و دست ها را دو طرف تن باز کرده بود. xa0 -به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید! xa0 حمد میخواندند که تیر به شکمش خورد. رکوع رفته بودند که دست هایش؛ سجده رفته بودند که سینه اش؛ سجده دوم بود که دست دیگرش؛ تشهد میخوان...

    ادامه مطلب
  • حر بن یزید ریاحی...

  • نیلوبلاگ

    سر اسب را کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود . فکر کرده بود که خیلی خوب اگر پیش برود ، xa0می بخشندش و میگذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد... وقتی هم گفتند : " خوش آمدی! پیاده شو...بیا نزدیک! " ...نتوانست یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش ، رویشان بسته. گفت : "سواره می مانم تا کشته شوم ! " میخواست چشم تو چشم نشوند. xa0 اصلا حساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو... خون های روی پیشانیش را پاک کنند. باز دلشان راضی نشود !!! دستمال خودشان را ببند...

    ادامه مطلب